تبليغاتX
...داد نزن!در این آینه کسی نیست.
 

این اندیشه های کوچک

به خش خش برگ ها ماند،

در خاطرم شادمانی را زمزمه می کند.

              

                                                                   "تاگور"

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/04/26ساعت 4:26 AM  توسط سرگردون  | 

 

افسانه جویبار کوچک زیباست

 

یا قصه رودی که سراپا غوغاست

 

رفتن زیباست- نفس رفتن - اما

 

ناز نفسی که آرزویش دریاست

                                                           "حسین منزوی"

 

 

از اینم خوشم اومد:

 

شاید حسد به خاطر حوا دلیل بود

ابلیس اگر که سجده به آدم روا نداشت

                                                           "حسین منزوی"

 

و اینو :

 

کمال صدق محبت ببین نه نقص گناه

که هر که بی هنر افتد نظر به عیب کند

 

آدم یه مطلبی از یه هنرمند می خونه یا می بینه(کتاب،فیلم،عکس...)،همچین حسش آدمو میگیره،بعد میریم به بقیه هم میگیم تا اونا هم تو کشفمون شریک شن!

بعد یهو یکی میگه:آره ،خوندمش یا دیدمش،بدم میاد ازش،ولش کن،اصلا معلوم نیست چی گفته!

آهان،عیب از هنرمنده!چون ما که همه چیزو می فهمیم خوب!  

در صورتی که اینجا باید یه تلنگر به ما بخوره که خیلی چیزا هست که هنوز نفهمیدیم،بریم بفهمیم پس!

حتما پیش اومده براتون،تو چنین موقعیتی یاد مصرع دوم میفتم،مصرع اول رو جدا شنیدم،یه مدته فهمیدم به همن!

 

اینم :

 

عشق را طی لسانی است که صد ساله سخن

یار با یار به یک چشم زدن می گوید

 

 

اینم یاد ناهید افتادم:

 

صوفیان جمله حریفند و نظر باز ولی

زان میان حافظ (ناهید)دلسوخته بد نام افتاد

 

 

دیروز مچ پام بد جور تو تکواندو پیچ خورد،نمی تونم زمین بزارمش،امروز رفتم عکس گرفتم از پام،نشکسته ولی رباطش کشیده شده،گفت:بهتره گچ بگیری،اگه نمی خوای گچ بگیری خیلی باید  باهاش مدارا کنی!

دیگه تکواندو نمی تونم برم،مسافرت هفته آینده رو  هم باید بندازیم عقب(طفلک خالم)!

داداشم میگه:آخه این چه ورزشیه که تو میری،به حرف که گوش نمیدی!

مامان خانوم میگه:تابستونت خراب شد،دیگه اصلا نمیزارم بری(حتما با این پام می تونم برم)،برو ایروبیک،والیبال...

میگم:خوب آدم رو زمین صافم ممکن پاش پیچ بخوره!

میگه:آره،ولی تو این ورزش حتما(در جواب ممکنه)پا پیچ می خوره! 

 

...نوشت:هیدرولیک سوپرایز نشدم،۱۷ شد!ولی شرایط جوی رو گل کاشتم(فقط پاس شد).

 

...نوشت:فقط دارم کتاب میخرم،نمی خونمشون،تنبل شدم(باید تنبلی رو بزارم کنار).

 

...نوشت:چند روز پیش تولدم بود!

 

و من

 

در آغاز ۲۳ سالگی(شایدم ۲۴ سالگی)!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/20ساعت 8:45 PM  توسط سرگردون  | 

 

رفته ای

جای راحتی گرفته ای خوابیده ای

شاید هم ...

به هر حال اینجا جای تو عجیب خالی است

جوری که

حتی اگر خودت هم باشی

نمی توانی جای خالیت را

 پر

 کنی

                                                                                                           "صالحی"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/04/07ساعت 3:56 AM  توسط سرگردون  | 

 

همه خوشحالند

تو کنار پدر ایستاده ای

من کنار مادربزرگ

همه می خندیم

بی آنکه گفته باشیم

سیب!

                                                                                      "حمیدرضا اقبال دوست"

 

امتحانا تموم شد(من کافیه یه کم درس بخونم،سریع لاغر میشم،رژیم پیشنهادی جهت دوستانی که می خوان وزن کم کنن).خوب بودن،اما خدا شرایط جوی رو به خیر کنه.از هیدرولیکمم راضیم ولی از اونجایی که از امتحان میایم بیرون،چک می کنیم،می بینیم خوب بوده(انتظار ۱۷-۱۸ داریم)بعد یهو اساتید محترم و محترمه سوپرایزمون می کنن که زندگی برامون عادی نشه!من که انتظار ۱۷ دارم،شنبه خبر میدن بهم(متاسفانه خیلیا افتادن،اونایی که خیلی نگران بودن،امروز رفتن پیشش براشون تصحیح کرده)،متعاقبا خبر میدم بتون نمرمو!

...نوشت:ناخونده،از نوع- مهمونش!

*برای رهگذر:از اسم این کتاب خوشم اومده،همین!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1387/04/06ساعت 2:12 AM  توسط سرگردون  | 

 

قطار می رود
تو می روی
تمام ایستگاه می رود

و من چقدر ساده ام
که سالهای سال
در انتظار تو
کنار این قطار رفته ایستاده ام
و همچنان
به نرده های ایستگاه رفته
تکیه داده ام....

                                                         "قیصر امین پور"

+ نوشته شده در  جمعه 1387/02/06ساعت 2:3 PM  توسط سرگردون  | 

 

هیچیک سخنی نگفتند

 نه میزبان و

نه میهمان و

نه گلهای داوودی

                                               

                                                               هایکو (شاملو خوندش)

+ نوشته شده در  شنبه 1386/10/01ساعت 2:29 PM  توسط سرگردون  | 

 

انسان=لجن متعفن + روح خدا

 

"لجن متعفن و روح خدا" دو رمز است, دو اشاره ي سمبليك است,انسان واقعا نه از لجن بد بو(حماء مسنون)ساخته شده و نه از روح خدا,بلكه اولي پستي و ركود و توقف مطلق را نشان مي دهد و ديگري تكامل بي نهايت و برتري لايتناهي را مي رساند,كه در زبان بشري,براي رساندن اين معني,تركيبي بهتر از "روح خدا" نمي توان يافت.از قرآن چنين برمي آيد كه انسان يك اراده ي آزاد و مسئول است در پايگاهي ميانه ي دو قطب متضاد"خدا-شيطان".اجتماع اين دو تضاد,جمع اين دو "تز"و"آنتي تز"-كه هم در سرشت او است و هم در سرگذشت او-"حركت"را در او ايجاد كرده و يك حركت دياكتيكي جبري تكاملي را و مبارزه ي مداوم ميان دو قطب متناقض در "ذات" و در "زندگي" انسان را.

تركيب دوگانه و متضاد"خدا-شيطان" و يا "روح-لجن"(كه انسان جمع اين دو است)مي خواهد بگويد كه انسان يك واقعيت ديالكتيكي است.

خدا يا روح خدا-كه پاكي و جلال و زيبايي و عظمت و قدرت و خلاقيت و آگاهي و بينايي و دانش و مهر و رحمت و اراده و آزادي و استقلال و حاكميت و جاودانگي مطلق و لايتناهي است-در انسان,استعدادي است و جاذبه اي او را بسوي قله مي كشاند,به شكوه آسمان و معراج ملكوت و آراسته شدن و پرورش يافتن بر "اخلاق خدا"تا بدانجا كه دانشي يابد,آگاه از اسرار همه ي طبيعت,قدرتي شود تكيه زده بر سلطنت جهان كه همه ي نيروهاي مادي و معنوي,زمبن و آسمان,مهر و ماه و حتي فرشتگان خدا-وفرشتگان مقرب خدا نيز هم_همه در برابرش سر تسليم بر خاك نهاده اند!و بدينگونه,انسان,آفريده اي است آفريننده,بنده اي است خداگونه,اراده اي است آگاه,بينا,خالق,قاضي,عالم,حكيم,مدبر,پاك,علوي,امانتدار خدا و جانشين خدا در زمين و آفريده اي جاودان در بهشت.

چرا؟ وچگونه؟ نيمي ار او,روح خداست و اين "تز"[These] است(نهاده,اصل),كه او را به تعالي و تكامل به سوي مطلق,بسوي خدا و خلق و خوي خدايي پرواز مي دهد و به حركت و صعود مي كشاند,اما عاملي نيرومند ومتضاد با نخستين,او را به رسوب,جمود,توقف و مرگ و پستي و زشتي و گند,مي خواند,مي كشاند تا او كه روح خدايي و چون سيل,سيال و جوشان و نيرومندي داراد كه مي رود و ميروبد و مي شكند و سبزي و خرمي وباغ و آبادي در مسير خود مي روياند,تا به دريا,به ابديت زلال مطلق برسد-همچون لايه هاي رسوبي كه از سيل ته نشين مي شود و از رفتن مي ماند وسفت و سخت مي گردد و ترك مي خورد و همچون سفال كوزه گران(صلصال كالفخار)زمين را مي پوشاند و چشمه ها را مي بندد و بذرها را در زير مي گيرد و سبزه ها را خفه مي كند و هيچ گياهي از آن نمي رويد-از رفتن باز ايستد,ماندني شود و بجاي مزرعه,لجن زار و بجاي دريا,مرداب و بجاي حركت,سكون و بجاي حيات,مرگ و بجاي روح خدا,لجن بدبو(حماء مسنون)و لايه ي سخت رسوبي گردد.

اين" آنتي تز"[Anti-these] است(ضد تز,برابر نهاده),عاملي كه تز را نفي مي كند و نقض,و مي كوشد تا انسان را به جهتي ضد "تز" براند.از جمع اين دو ضد,مبارزه و حركت پيش مي آيد و در نتيجه "تكامل"نتيجه و تركيب[Synthese] اين دو است.

از "روح خدا" تا "گندزار لجن" فاصله اي است ميان "دو بي نهايت" و انسان در اين ميانه,يك"ترديد" يك "نوسان" ,اراده ي آزاد,كه بايد "انتخاب" كند,و چه دشوار و سنگين است در ميان لجنزار و در زير لايه هاي سخت رسوبي,انتخاب روح,روح خداوند.

در آن سو,برترين برتر,كمال و زيبايي و حقيقت و قدرت و آگاهي و اراده ي مطلق,لايتناهي,بالاتر و بزرگتر از آنچه در خيال و واهمه آيد,دور,در آن سوي هر چه پست است و نزديك و پيش و پا افتاده و حقير و در انتهاي همه ي روزمرگي ها و اندك ها(آخرت).و در اين سو پست ترين پست,نقص و زشتي و باطل,ضعف و جهل و اسارت مطلق و انحطاط لايتناهي پست تر و زشت تر و خودپرستانه تر از آنچه در خيالو واهمه گنجد(دنيا).

]انسان[دو " امكان " مطلق,در دو " اقصي ",انسان خود جاده اي است از "منهاي بي نهايت" بالا, در برابر خودش بر پهنه ي وجود كشيده شده است و بر همه چيز مي گذرد و او "اراده ي آزاد مسئول" است,خود,هم اراده اي است كه بايد انتخاب كند ,هم مرادي است كه بايد انتخابش كنند,به تعبير برهمنيسم,هم " رهگذر "است و هم "راه" است و هم "رفتن".

"هجرت  " مداوم,از "خويشتن لجني" خويش,تا "خويشتن خدايي" اش.

انسان اين جمع ضدين,موجود ديالكتيكي,اعجوبه اي ثنوي,و خدا در اينجا,يعني در ذات انسان و در طريق زندگيش ,به معني يك "جهت بي نهايت" است,چنانكه لجن و سفال نيز بهمين معني است وگرنه ذات واقعي بشر همين است كه اكنون در خود مي بينيم و علم از آن سخن مي گويد و مي شناسد و مي تواند بشناسد.انسان,اين پديده ي ديالكتيكي,به علت ساختمان ثنوي متناقضي كه دارد جبرا ميان در حركت است,صحنه تضاد و جنگ "خود"او است و اين جنگ,ميان دو نيرو,تكامل دائمي را در او تحقق مي بخشد.

اين حركت از لجن به سوي خدا است,و خدا كجاست؟تا كجاست؟در بي نهايت,در نتيجه انسان هرگز بقرارگاهي نمي رسد و در خدا منزل نمي كند.اين فاصله ي خاك-خدا,نوسان تكاملي رشد آدمي است.اما هميشه در تكامل است و در حركت به سوي او,در جهت او,يعني در پرواز صعودي و در معراج كه انتهايش اواست,اما معراجي كه انتها ندارد,"او" يي كه لايتناهي و بي حد و مرز است ,و اين هم مسير حركت و جولانگاه انسان را نشان مي دهد كه از پستي لايتناهي,تا بلندي لايتناهي گسترده است و هم "تا كجايي"تكامل او را :تا خدا,تا روح خدا,يعني تا ابد,يعني توقف هرگز!

انسان يك "انتخاب" است,"نبرد و تلاش و شناخت" است,يك"شدن هميشگي" است-يك "هجرت بي انتها" است,هجرت در خويش,از لجن تا خدا(هجرت انفسي).

 

 

ديالكتيك

 

از كلمه ي ديالوگ و ديالكت به معني گفتن و نطق مي آيد.به همين جهت بعضي,علم كلام اسلامي را مي گويند ترجمه ي ديالكتيك است,در برابر منطق كه ترجمه ي لوژيك است,چون منطق از آن ارسطو بوده است مسلمانها در برابرش علم ديالكتيك يعني علم كلام (معني لغويآن) را طرح كرده اند.ولي معني اصطلاحي ان عبارت است از"رسيدن به حقايق و اثباط هدف از طريق كشف و تعقيب تناقض ها در فكر و سخن".مشهورترين مباحثه ي ديالكتيك روش سقراط است كه سقراط با اين متد تناقضات سخن حريف را كشف مي كرد و بر او پيروز مي گشت.

اين متد سقراط در ديالكتيك هگل حفظ شده با اين تفاوت كه ديالكتيك هگل عبارت است از فهم پديده هاي عالم و فعل و انفعالات هستي بر اساس كشف قانون تناقض و تضاد و اعتقاد به اين اصل كه از جنگ ميان دو نقيض يك پديده ي تازه مي زايد و اعتقاد دوم به اينكه جنگ ميان اضداد ابدي است همه جايي است واعتقاد به اين مسئله كه هر پديده اي نقيض خودش را در خود جبرا پديد مي آورد.

بنابراين ديالكتيك بر يك ترياد(يعني سه پايه)مبتني است:

1.تز,يا اصل.

2.آنتي تز,يا نقيض اصل.

3.سنتز يا برآيند و نتيجه ي حاصل از جمع اين دو نقيض.

يعني هر تزي نقيض خود را,كه آنتي تز است,به وجود مي آورد و از جنگ تز و آنتي تز يك پديده ي تازه به وجود مي آيد كه سنتز است.

مثال:مرغ و تخم مرغ-تخم مرغ تزي است ,وقتي آن را زير مرغ مي گذاريم يك ضد تخم مرغ در آن پديد مي آيد.بنابراين روز دوم ما در زير مرغ تنها تخم مرغ نداريم, بلكه يك"نه تخم مرغ" هم داريم و در روز سوم اين  "نه تخم مرغ" رشد مي كند و تخم مرغ را پس مي زند و نفي مي كند.روز چهارم و پنجم"نه تخم مرغ"بيشتر مي شود و روز بيستم پديده ي تخم مرغ از بين رفته و ديگر تناقض وجود ندارد و تخم مرغ نيست و از جمع اين دو نقيض كه در حال مبارزه ي با هم اند سنتزي به وجود مي آيد كه جوجه است.

 

              دکتر شریعتی                                                                      

 

 

...نوشت:با گذشت زمان خیلی از بایدها تبدیل به شاید و اگر میشه!تغییر،زمان رو ایجاد می کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 6:43 PM  توسط سرگردون  | 

اتاق


در اطراف خانه‎ي من
آن کس که به ديوار فکر مي‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي‎ است
ميان چارديوار نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم...

حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
مي‎ايستد...
نه!
افتاد

                                                     گروس عبدالملکیان

 

چون ۳شنبه تعطیله،از امروز(۱شنبه) تا ۱ شنبه هفته ی دیگه رو تعطیل کردیم(مگه فقط رئیس جمهور- محبوب می تونه؟!)دلیش اینه که خیلی از همکلاسیا از شروع-ترم به علت دوری مسیر نتونسن برن خونه!

شنبه ها فقط بعد از ظهر کلاس دارم ،به همین دلیل صبح- شنبه،طرفای ۹ میرم اهواز.دیروز(شنبه)ساعت ۶ از خواب بیدار شدم،داشتم خواب میدیدم که صبح رفتم اهواز،شب برگشتم.به ساعت نگاه کردم،زود بود برای بیدار شدن،خوابیدم!طرفای ۸ بیدار شدو و رفتم اهواز.

بچه ها تو کلاس ۶-۴ گفتن که تصمیم داریم تعطیل کنیم،موافقین و مخالفین نظر بدن!همه موافق بودن حتی آقای قادر...(کلا آدم- غیر مترقبه ای-)

موافق یا مخالف با تعطیلی از ۱شنبه نبودم،خودم قصدم این بود که ۴شنبه رو نیام دیگه!تو بحث شرکت نکردم(به بچه ها اشاره کردم که از طرف من مشکلی پیش نمیاد)داشتم به این فکر می کردم که چقد هوا خوب شده و تصمیم گرفتم پیاده برم خوابگاه(کلاس که تموم شد،بچه ها گفتن بریم!گفتم شما برین،من پیاده میام،استقبال از قدم زدن شدید بود،۹ نفری راه افتادیم)به خواب-صبحم فکر می کردم!(کی میگه خواب صبح راست نیست؟!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 11:49 PM  توسط سرگردون  | 

 خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب ِ زرد و غمگين ، پلّه هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشکسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي ، پارکهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري

رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم :
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من ، صفحهء باز حوادث
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

                                                                                                        قیصر امین پور      

 

..نوشت:این بیت رو"عاقبت پرونده ام را..."شنیده بودم!با فوتش تو ذهنم اومد،الان شعرو کامل خوندم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 10:6 PM  توسط سرگردون  | 

 

تو کلاس مدیریت،بحث-مدیریت کلاسیک بود و اینکه برای اولین بار این موضوع مطرح شده که هر کس بیشتر کار میکنه ،بیشتر مزد بگیره!

جایی که به صورت دولتی اداره میشه،کارمند رسمی اونجا مثل پرستار،اگه سر وقت باد و بره و هیچ کاری انجام نده،رئیسش نمی تونه حقوقش رو قطع کنه!حکم دادگاه می خواد و گرفتن حکم دادگاهم که...خلاصه طول میکشه!

این موضوع-حکم دادگاه،استادمونویاد یه خاطره انداخت:

یه دوستی دارم،سال ۶۷ برای تخصص داخلی،همینجا(دانشگاه علوم پزشکی جندی شاپور)حائز تمام شرایط بود،ولی پذیرفته نشد.حالا ما کاری نداریم که کارشون درست بود یا نه،ولی چیزی که می خوام بگم اینه که:ایشون دنبال قضیه رو گرفتوشکایت کرد و پیگیری مداوم،حالا که سال ۸۶ هستیم،بهش گفتن که بله،حق با شما بوده و شما راست می گین.شما باید سال ۶۷،تخصصی-داخلیپ پذیرفته می شدین،حالا می تونین برای سال ۸۶ ثبت نام کنید.

یعنی ۱۹ سال طول کشید اثبات حرفش،و حالا که دیگه پیر شده و...بچه ها پرسیدن که رفت آیا؟استادمون گفت:بله!

نظام حقوقی رو دارین!تا کسی خودش درگیر این مسئله نشه،نمی تونه بفهمه که چقدر ضعیفه و برای گرفتن حقتون چقدر دوندگی می خواد!

نکته:آدم پیگیر هر چیزی باشه بهش میرسه،ولی در مورد-اثبات-حقتون و گرفتن حکم دادگاه،مخصوصا در موضوعات اینچنینی که کش دادن- موضوع در صدر کارها قرار داره(که احتمالا بیخیال قضیه میشین) باید یه عمر طولانی داشته باشین که بتونید نتیجشو ببینین!

نکته:اگه تو این ۱۹ سال دوباره امتحان می داد بهتر نبود!(البته این میشه پاک کردن صورت مسئله)

 

 

یه صد پا(۱۰۰پا)داریم تو اطاقمون(خوابگاه)البته تو شیشه،من به ۱۰۰پا و ۱۰۰۰پا میگم :۱۰۰۰پا!

این حشره شناس اطاقمون تا پایان ترم باید ۶۰ حشره جمع کنه(خدا رحم کنه)

-نه،به این میگن ۱۰۰پا!

-فرق ۱۰۰پا و ۱۰۰۰پا؟

-۱۰۰پاها بزرگن و گوشت خوار ولی ۱۰۰۰پاها کوچیکن و گیاه خوار!

(بيان اين مطلب واسه بالا بردن بار-علمي وبلاگ-)

جای خالم خالی!اینقد از این n پاها مي ترسه كه ميگه:اسمشونو نميارم!تو كتاب جانور شناسي دبيرستانشم روي عكسشون كاغذ چسبونده بود!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه 1386/07/27ساعت 8:30 PM  توسط سرگردون  |