فروغ از زبان خودش
:به یاد آور که زندگی من باد است
و چشمانم دیگر نکویی را نخواهد دید
چشم کسی که مرا می بیند دیگر به من نخواهد نگریست
و چشمانت برای من نگاه خواهد کرد و من نخواهم بود.
عهد عتیق.کتاب ایوب.باب هشتم
از گفتار"خانه سیاه است"
هنگامی که فیلم"این خانه سیاه است"را,از زندگی جذامیان, ساخت,گفت:
وحشتناک بود.توی جذامخانه,یک عده زندگی می کنند که همه ی خصوصیات و احساسات یک انسان را دارند,اما از چهره ی انسانی محرومند.من زنی دیدم که صورتش فقط یک سوراخ داشت و از توی این سوراخ حرف می زد...یک روز تمام...از صبح تا شب بیل می زنند,در حالی که دانه ای ندارند که توی باغچه شان بکارند.
فکر می کنم زنده بودن یک چیزی است,غیر از دست داشتن یا پا داشتن.همین که فکر می کنم جریان دارم,هستم...زنده بودن است.برای اینکه زندگی خوب است...
در آغاز فیلم خانه سیاه است می گوید:
دنیازشتی کم ندارد
زشتی های دنیا, بیشتر بود,اگر آدمی بر آن دیده بسته بود
اما ,آدمی چاره ساز است
*فکر می کنم کسی که کار هنری می کند باید اول خودش را بسازد و کامل کند,و بعد از خودش بیرون بیاید و به خودش مثل یک واحد از هستی و وجود نگاه کند تا بتواند به تمام دریافت ها و فکر ها و حس هایش یک حالت عمومیت ببخشد.
فروغ چند ماهی قبل از مرگ در مصاحبه ای می گوید:
"شاعر بودن یعنی انسانی بودن.بعضی ها را می شناسم که رفتار روزانشان,هیچ ربطی به شعرشان ندارد.یعنی فقط وقتی شعر می گویند, شاعر هستند.بعد تمام می شود.من حرف های این آدمها را قبول ندارم.من به زندگی بیشتر اهمیت می دهم."
*این "تولد"برای من در آستانه ی سی سالگی,به وقوع پیوست و حالا تصور می کنم شعری که خالی از فکر باشد,نمی تواند مرا راضی کند.شعر برای من عبارت است از زندگی کردن کلمات در درون آدمی و باز نوشتن این کلمه ها به صورت زنده و جاندار در روی کاغذ...
وقتی آدم دنیای خودش را در میان مردم و در ته زندگی پیدا کرد,آن وقت می تواند آن راهمیشه همراه خودش داشته باشد.و در داخل آن با دنیای خارج تماس بگیرد...
از یک نامه:
خوشحالم که موهایم سپید شده و پیشانیم خط افتاده و میان ابروهایم,دو چین بزرگ در پوستم نشسته است.خوشحالم که دیگر خیالباف و رویایی نیستم.دیگر نزدیک است که سی و دو سالم بشوم.هر چند که سی و دو ساله شدن,یعنی سی و دو سال از سهم زندگی را پشت سر گذاشتن و به پایان رساندن.اما ,در عوض خودم را پیدا کردم.
*حس می کنم که از "پری غمگینی"که در اقیانوسی مسکن دارد و دلش را در نی لبک چوبینی می نوازد و می میرد و باز به دنیا می آید.می توانم,آغازی بسازم.
و...دیگر سکوت
"تنها صداست که می ماند"
*چرا توقف کنم,چرا؟
پرنده ها به جستجو به جانب آبی رفته اند
به مادرم گفتم:دیگر تمام شد.
گفتم:همیشه پیش از آنکه فکر کنی اتفاق می افتد
باید برای روزنامه تسلیتی بفرستیم.
کسی مرا به آفتاب
معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است
آیا در این دیار کسی هست که هنوز
از آشنا شدن
با چهره فنا شده خویش
وحشت نداشته باشد؟
یادش گرامی باد!
...نوشت:شعر آن است که چیزی بگویی و چیزی دیگر بفهمی. رابرت فراست.
...نوشت:من وقتی شعر می خونم یا هر چیزی (فیلم,گفتار...)!رو یه قسمتایی مکث می کنم,این قسمتا همون چیزیه که تو ذهنمه, وخودم از قبل متوجه بودم یا با خوندن اون قسمت شعر یا متن از قسمت ناپیدای ذهنم میاد بیرون و گفته میشه! یا اینکه یه در جدید تو ذهنم باز میشه !جاهایی از شعر یا متن که این خصوصیت و واسه من دارن موندگار میشن و تکرارمیشن.بعضی اوقاتم میشه که به قسمتای برجسته و خوب متن یا شعر میرسم,خوشمم میاد ولی موندگار نمیشن چون اون خصوصیت ها رو ندارن.
حالا همه ی اینا رو گفتم واسه چی؟!واسه اینکه اول می خواستم اون قسمتایی از شعرای فروغ که دوست دارم و ماندگار شدن برام رو بنویسم,ولی نظرم عوض شد خوب!
اون خونه ی قدیمی با حوضش،صدای چرخ خیاطی مادربزرگم.همه میومدن...!
بابا بزرگ یادته وقتی همه میومدن شروع می کردی به تعریف خاطرات قدیمی که بارها و بارها گفته بودی،ولی نمی دونم چرا هیچ وقت تکراری نمی شد،مثه این آوازای قدیمی که هر چیم گوش کنی خسته نمیشی!
غروب که میشد نزدیک اذون آسمون پر بود از پرستو و صداشون!(چرا این طرف شهر پرستو نیست؟!)
یادتونه...
دلم خیلی واستون تنگ شده،خیلی...!!!![]()
این "گذشت"چه صرفی است از فعل وقتی
من همه چیز را به یاد دارم؟
این "خاطره" چه لحظه ایست از ذهن وقتی
من هنوز در حوالی همان روزهاست که پرسه می زنم؟
"
حتی این موضوعم نتونسته من و از بی تفاوتی بیاره بیرون! ولی احساس می کنم که تمام این اتفاقات یه خوابه،همین!
یه خوابه بد، ولی با تعبیر خوب!
گویی تداوم این قضیه همه اش بستگی به این داشت که درست و حسابی از خواب بیدار نشوم.آن موقع چنین حسی داشت.وقتی کاملا بیدار نمی شوم،باقی مانده ی خواب همچنان در من بود،در آن صورت باز هم اندک امیدی می رفت که همه ی این ها رویایی بیش نبوده است.
و من در تاریکی خوابم برده بود
در ته خوابم خودم را پیدا کردم
و این هوشیاری خلوت خوابم را آلود
آیا این هوشیاری خطای تازه من بود؟!
سهره هایی که روی شاخه های بلوط لانه داشتند
, گفتند:"چیزی قدرتمند تر و استوارتر از بلوط وجود ندارد!"کلاغ افزود:"و البته او هم فقط بخش خیلی کوچک جنگلی ست که در آن روییده!
"شاهینی از فراز آسمان فریاد زد:"و جنگل هم چیزی جز لکه ی سبز کوچکی بر این کره ی پهناور نیست."
جغد حکیمانه زمزمه کرد:"و زمبن هم فقط خردک ذره ای درخشان از فلک لا یتناهی ست!"
پرندگان پرسیدند:"فلک لایتناهی دیگر چیست؟"
جغد پاسخ داد:"همه چیز هم بناست و هم سنگ بنا!حکمت زمینی از درک اینکه فلک لایتناهی چه دستکار بی حد و حصری است
, ناتوان است."رودولف کیرستن
مرگ او در آسایشگاه کیرلینک حومه شهر وین بسال ۱۹۲۴ وقوع یافت.
در این مقدمه قلم پیش نمی رود٬چه بنویسم؟مگر به آن اندازه نیرومندم که به درک اندیشه ها و افکار کافکا دانا باشم؟هرگز!
بگذارید اندکی از آنچه که او گفت برایتان بازگو نمایم:
جهان ما مکان آرامش نیست.برای چه بی جهت دلخوش باشیم و پناهگاهی را در این جهان برای خود سراغ کنیم؟
این امر آرزوی محال است.شتاب می ورزیم,بهر سو می دویم و عاقبت تن خسته را به رنج بیشتری مبتلا می سازیم و به آرزوی خود نمی رسیم.
آری,در این جهان مکانی که در آن پناهنده شویم وجود ندارد!
بیائید همت به خرج داده,نخوت و غرور را از خود دور سازیم و آنچه را که حقیقت دارد بپذیریم:خط سیر ما پیشاپیش آماده شده و ما خواه ناخواه در این مسیر پیش خواهیم رفت و به پایان آن خواهیم رسید.هر اندازه که در این پیش روی شتاب کنیم به پایان آن نزدیکتر خواهیم شد.
به خود زحمت ندهید و به اطراف خود و آنچه که روی می دهد خیره نباشید.نفعی نخواهید برد.
مسیرها در سمت چپ و راست راه عبور دیگران و در اختیار شما نخواهد بود.هرگز آن قدرت را که بتوانید در مسیر دیگران قدم گذارید,نخواهید داشت.
دنیا را با نظاره به پایان رسانید و برای درک علل و فهم آن اصرار نورزید.
ای کاش,می توانستیم و زیر زمین زندگی می کردیم.
فکر کنید,روی زمبن با چه زحمات و مشکلات طاقت فرسا دست و پنجه نرم می کنید؟راهروها,زوایا,گوشه ها و بالاخره هزاران وسایل مزاحم برای شما آماده شده.اجبار دارید که از پایین به بالا و از بالا به پایین را طی کنید.نقشه ها,طرح ها,بناها ونواحی و مناطق را در محفظه مغزتان جای دهید.
زیر زمین,شما فرمانروای مطلق و ارباب خود می باشید.خانه شخصی شما در آنجاست.کسی را حق ورود نیست.نقشه آن را فقط خودتان می دانید.سکوتی که در زمان حیات و روی زمین می جستید در اینجا برای شما مهیا شده است.
گاهی که از بالا طنین صدا بگوش شما برسد و یا اینکه در مجاورت منزلتان سر و صدایی بر پا شده٫غم به خود راه ندهید زیرا آنان جرات آزار شما را نخواهند داشت.این صداها از دنیای دیگران بر می خیزد و ربطی به شما ندارد.
گاهی نیز بالای سرتان صدا می شنوید٫آسوده باشید که هر کار در بالا انجام می شود نفع و ضررش به شما نخواهد رسید.بدون مداخله شما حوادث بر پا میشود و گریبان شما را نخواهد گرفت.
همانطور که آرمیده اید خوش باشید.
زمانیکه روی زمین بودید٫به هر سو می دویدید٫از راست به چپو از چپبه راست.دنبال چه می دویدید؟خودتان هم بی اطلاع بودید.ولی اضطراب دائم در وجود شما رخنه کرده بود.
زنده بودن چه حد مشکل و عذاب آور است.زمانیکه ما می میریم و یا اصلا به دنیا نمی آییم از این مشکلات و عذاب ها نشانه ای در بین نیست.
مترجم:حسینقلی جواهر چی