تبليغاتX
...داد نزن!در این آینه کسی نیست.

نرم نرمک می رسد

                   اینک بهار

                        خوشبحال روزگار !*

 

دیشب به خود گفتم:"شعور یک گیاه ,در وسط زمستان از تابستان گذشته نمی آید,از بهاری می آید که فرا خواهد رسید.گیاه به روزهایی که رفته اند,نمی اندیشد,به روزهایی می اندیشد که خواهند آمد.اگر گیاهان یقین دارند که بهار خواهد آمد,چرا ما - انسانها - باور نداریم که روزی خواهیم توانست به هر آنچه می خواهیم دست یابیم؟

                                                                  

                                                                     جبران خلیل جبران

 

حتی فیلسوفان و دانشمندان که گفته اند "نوروز روز نخستین آفرینش است که اورمزد دست به خلقت جهان زد و شش روز در این کار بود و ششمین روز ، خلقت جهان پایان گرفت و از این روست که نخستین روز فروردین را اهورمزد نام داده اند و ششمین روز را مقدس شمرده اند. چه افسانه زیبایی زیباتر از واقعیت راستی مگر هر کسی احساس نمی کند که نخستین روز بهار، گویی نخستین روز آفرینش است. اگر روزی خدا جهان را آغاز کرده است. مسلماً آن روز، این نوروز بوده است. مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است.
هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است. مسلماً اولین روز بهار، سبزه ها روییدن آغاز کرده اند و رودها رفتن و شکوفه ها سر زدن و جوانه ها شکفتن، یعنی نوروز بی شک، روح در این فصل زاده است و عشق در این روز سر زده است و نخستین بار، آفتاب در نخستین روز طلوع کرده است و زمان با وی آغاز شده است.

مسلماً بهار نخستین فصل و فروردین نخستین ماه و نوروز نخستین روز آفرینش است. هرگز خدا جهان را و طبیعت را با پاییز یا زمستان یا تابستان آغاز نکرده است....

                                                        دکتر شریعتی

 لحظه ای بهار را نگه دار

تا لطافت دگر گونه ی گلها

ذهن پروانه ها را

صیقل دهد**

*فریدون مشیری

**یدالله قائدی

 

...نوشت:دوست دارم با یه گروه نجوم پاشم برم تو بیابون!

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/26ساعت 6:32 AM  توسط سرگردون  | 

از راه پله ی پارکینگ وارد هال شدم که برم تو اطاقم،یه دیالوگ نظرمو جلب کرد:

(یه شاعر جوون بود که داشتن می بردنش تو یه اطاق که بکشنش)

" برای کسی که مدام به مرگ فکر می کنه ولی خودکشی نمی کنه زندگی چه معنایی داره...

آدم می خواد دوباره به شروع فکر کنه ،زندگی اونقدرا هم بد نیست. "

                                                   ***

تو این لحظه که خودشو با مرگ روبه رو می دید،این حرف زد!

یه تله تئاتر بود که از شبکه ۴ پخش می شد،منم فقط از همین جا به بعدشو دیدم(ادامش جالب نبود،قسمت جالبش همین جا بود که نوشتم)،نگران نباشین،نکشتنش!

اگه خودمونو با مرگ رو به رو ببینیم،چی کار می کنیم!؟

رفتار انسان موقع مرگ نشون دهنده ی خیلی چیزاست.

کسی که اون لحظه رفتاری مخالف فکرش انجام بده که ادعاشو داشته،نشون می ده که اون فرد همیشه توی تردید بوده!

باید چند حالت توی ذهن باشه تا آدم دچار تردید بشه،فقط موضوع اینه که (بعضی اوقات) یه تردیدوزیادی قوی کرده،اینقدر که خودشم باورش شده یقین داره ،ولی توی لحظه ی رویارویی ،تردید دوباره خودشو نشون میده...

البته نه فقط این،خیلی چیزا هست تو اون لحظه:حتی روش زندگی فرد رو هم میشه فهمید.

مثال:یکی تو اون لحظه میگه"به خدا قسم که رستگار شدم"خوب این حرف خودش گویای خیلی چیزاست.

و،و،و.......!که الان حضور ذهن ندارم که بنویسم خیلیای دیگه چه گفتنو چه کردن!

                                                    ***

اگر بگویم حالم خوب است دروغ گفته ام چون سرگردانی روح من درمان پذیر نیست و من می دانم که هرگز به آرامش نخواهم رسید . در من نیرویی هست . نیروی گریز از ابتذال و من به خوبی ابتذال زندگی و وجود را احساس می کنم و می بینم که در این زندان پابند شده ام . من اگر تلاش می کنم برای این که از اینجا بروم تو نباید فکر کنی که برای من دیدن دنیا های دیگر و سرزمین های دیگر جالب و قابل توجه است نه . من معتقدم که زیر این آسمان کبود انسان با هیچ چیز تازه ای برخورد نمی کند و هسته ی زندگی را ابتذال و تکرار مکررات تشکیل داده و مطمئن هستم که برای روح عاصی و سرگردان من در هیچ گوشه ی دنیا پناهگاه و آرامشی وجود ندارد . من می خواهم زندگی ام بگذرد . من زندگی می کنم برای این که زودتر این بار را به مقصد برسانم نه برای این که زندگی را دوست دارم .

                                                            

                                                       فروغ فرخزاد(از نامه های فروغ)

 

...نوشت:ابرهای همه عالم شب و روز در دلم می گریند.(م . امید)

 ...نوشت:از این بودنه خستم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/12/23ساعت 6:10 AM  توسط سرگردون  | 

 

چند روز خالم پیشمون بود با اون بچه های شیطون و جیگر طلاش...(دلم براشون تنگ شد!)

(خیلی سخته آدم بد خلق باشه بعد هی مجبور باشه خودشو خوش اخلاق نشون بده،ولی شرط ادب نیست خوب،اونم آدم فقط یه خاله داشته باشه تازشم از شهر دور بیاد...!) 

امروز خالم زنگ زد با خبر (نمی دونم بگم خوش،بگم بد،آدم می مونه چی بگه!)

یه سری اطلاعات که باید از قبل داشته باشیم:

خاله خانوم خواب خاله ی مامانشو میبینه(واج آرایی با "خ" رو داشتین)،به زبان دیگر:خواب خاله ی مادربزرگمو میبینه.

نکته ی جالب اینجاست که "خاله ی مادر بزرگم" میشه "مامان  بابام" یعنی "مادر پدرم"!نتیجه اینکه "خاله ی مامان خالم "میشه اون یکی مادربزرگم! پس "مادر شوهر مامانم" میشه!

واسه بهتر جا افتادنش به این موضوع توجه کنید:بابام میشه پسر خاله ی مادربزرگم(منظور از این مادربزرگ"مامان مامانم"!)

خوب تا اینجا که شد شجره نامه

(خدائیش فهمیدین کی به کیه؟!)

مادربزرگم(مادر بابام)خیلی پیر بوده که عمرشو میده به شما،دیگه نمی تونسه راه بره،ناگفته نماند که اواخرشم به آلزایمر دچار میشه!

حلا خواب و از زبان خالم بشنوید:

صدای زنگ........!

مامان:سلام،چطوری...

خاله:سلام!دیشب یه خواب دیدم،فعلا معلوم نیست چی می خواد بشه(اینجاش صدای خنده ی خالم میومد)

مامان:چی خواب دیدی مگه؟

خاله:خواب خاله رو دیدم(تذکر:توی فامیل مامانم اینا وقتی میگن خاله،همه میدونن منظور کیه)

مامان:خاله(با تعجب زیاد)

خاله:جوون،خوشکل(میگن یه خورده من شبیه شم)،حالش خوب بود ،اصلا مثل اون موقش نبود.

بهش گفتم:هان!خاله چطوری؟!انگار خوب شدی،میتونی راه بری شکر خدا(تا اینجای خواب اصلا خالم یادش نبوده که طرف مرحوم شده)

میگه:آره!آخه خیلی خوشحالم ،چون قرار بیاد پیشم،اومدم ببرمش!

(اینجاست که توی خواب دوزاری خالم میوفته که بابا طرف فوت شده)بعد تو خواب خالم یهو می ترسه،خالم میگه:کیو می خوای ببری؟!نکنه خدایی نکرده  می خوای(...)ببری!

مادربزرگم میگه:نه!اومدم ...ببرم!

دیگه بعدشم تفسیر و تو ضیحات بود .نکته:برای اولین بار که خالم خواب مادربزرگمو(مادرشوهر مامانمو) میبینه،خالم رو این نکته خیلی تاکید داشت.

...نوشت:اگه مامانم خواب ببینه که کسی فوت شده ،بی بروبرگرد به رحمت ایزدی میپیوندد،نمی دونم این قضیه در مورد خالمم صدق میکنه یا نه!

 ..نوشت:اه...!خدانکنه آدم کارش به اینجور جاها بیفته،دیگه آخر کاغذ بازین!

...نوشت:من نمی دونم چرا همه چی واسم الکیه!

...نوشت:دوست دارم خواب مرده ببینم،آخه یه کاری دارم باهاشون!

...نوشت:جالب،این مردمم دلشون خوش!اومدم دوباره کانکت شم،یه تماس تلفنی تهدید آمیز داشتم،

منم که میدونید خیلی میترسم!!!شمارشو نگاه نکردم حداقل ببینم از کجا زنگ میزنه!

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/21ساعت 5:37 PM  توسط سرگردون  | 

 

نیروی الهی هر آنچه را که هست,آفرید و در هر موجودی ,فریاد زندگی را نهاد.نمی توانی این فریاد را که در تمنای دیدار خداوند است,نادیده بگیری;باید به این جستجو کمک,و در زندگی شرکت کنی.

تنهایی از ویژگی های آدمی است,اما برای کسی که می خواهد گوش بسپارد فریاد زندگی آنجاست,در هر گوشه.هر بار که کسی به من نزدیک می شود و می گوید:"به خدا اعتقاد داری؟"در می یابم که این شخص,نا امیدانه نیازمند محرکی است تا او نیز به خداوند اعتقاد یابد.

اما ذات خداوند را نمی توان نشان داد,و هرگز نمی کوشم کسی را در این باره متقاعد کنم.تعریفهای گوناگونی از خداوند وجود دارد,و هیچ یک به کار نمی آیند.

هیچ کس نمی تواند به درک نامرئی کمک کند-و هر کس باید برای ماجرای شخصی خود به راه افتد.                                                                                            

                                                                                         جبران خلیل جبران

 

...نوشت:به نظر میرسه که ناخودآگاهم میخواست که خود آگاهم این مطلب دوباره بخونه.حدودای ساعت 1 نیمه شب (یعنی ۱-۲ ساعت قبل از آپ )با یه ذهن خط خطی از رو تختم پا شدم,چار زانو نشستم پای قفسه ی کتابام,با چشممام کتابا رو برانداز می کردم,این کتاب(نامه های عاشقانه ی یک پیامبر) بر داشتم،یه کم ورق زدم و این مطلب و خوندم!

...نوشت:مثه که جبران صدای منو شنید!؟دمت گرم...!(می گن خوبه آدم گوش وایسه)

...نوشت:خدائیش بد اخلاق شدم هااااااااا...!یه مدت دوست دارم حتی کسی اسمم صدا نکنه!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/12/17ساعت 2:30 AM  توسط سرگردون  | 

 

انسانها، به طور وحشتناکی از هم دور هستند و آنهایی که همدیگر را دوست دارند،اغلب دورتر از هم اند.آن ها به آنچه که به هر دوشان تعلق دارد هجوم می برند، ولی آن را به دست نمی آورند.و آن چیز جایی ما بین آنها در گوشه ای متروک می ماند روی هم انبار می شود و آخر سر هم مانع از آن می شود که آنها یکدیگر رابنگرند و به سوی هم گام بردارند.

                                                                            راینز ماریا ر یلکه  

...نوشت:طاقت فر سودگی ام هیچ نیست ، در پی ویران شدن آنیم!

...نوشت:یه تصویر بارونیه دیگه م تو ذهنم موند............

...نوشت:چه قد حوصلم بی حوصلست!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/12ساعت 2:25 AM  توسط سرگردون  | 

 

دائیم خیلی قشنگ شعر می خونه،البته آوازم می خونه مخصوصا اگه باغ و...باشه!

۲شنبه شب اومده بود خونمون،شروع کرد به شعر خوندن،البته بیشتر واسه من میخوند،(بماند)همینطور که می خوند من باهاش زمزمه می کردم یا یه جاهایی رو اون می خوند و به من نگاه می کرد و من ادامه می دادم!

از شاملو:بیابان را سراسر مه گرفته است(عالی خوندش)و...

چند تا هم از ه.الف.سایه:

"دیوار"                                                     "قصه"

پشت این کوه بلند ،                    هرگز این قصه ندانست کسی

لب دریای کبود، ...                      آن شب آمد به سرای من و خاموش نشست...

اما یه شعر دیگه هم واسم خوند که خیلی خوشم اومد،از" دکتر هوشنگ شفا " به اسم" یاغی"

بر لبانم غنچه لبخند پژمرده است
نغمه ام دلگیر و افسرده است
نه سرودی؛ نه سروری
نه هماوازی نه شوری
زندگی گویی ز دنیا رخت بر بسته است.
یا که خاک مرده روی شهر پاشیده است.
این چه آیینی؟ چه قانونی؟ چه تدبیری است؟
من از این آرامش سنگین و صامت عاصیم دیگر
من از این آهنگ یکسان و مکرر عاصیم دیگر

من سرودی تازه می خواهم
جنبشی؛ شوری؛ نشاطی، نغمه ای، فریادهایی تازه می جویم
من به هر آیین و مسلک کو، کسی را از تلاشش باز دارد یاغیم دیگر
من تو را در سینه امید دیرینسال خواهم کشت
من امید تازه می خواهم
افتخاری آسمان گیر و بلند آوازه می خواهم
کرم خاکی نیستم اینک تا بمانم در مخاک خویشتن خاموش!
نیستم شبکور که از خورشید روشنگر بدوزم چشم
آفتابم من که یکجا، یکزمان ساکت نمی مانم.
با پر زرین خورشید افق پیمای روح خویش
من تن بکر همه گلهای وحشی را نوازش می کنم هر روز
جویبارم من که تصویر هزاران پرده در پیشانیم پیداست
موج بی تابم که بر ساحل صدفهای پری می آورم همراه
کرم خاکی نیستم. من آفتابم.
جویبارم، موج بی تابم،
تا به چند اینگونه در یک دخمه بی پرواز ماندن؟
تا به چند اینگونه با صد نغمه بی آواز ماندن؟
شهپر ما آسمانی را به زیر چنگ پرواز بلندش داشت
آفتابی را به خواری در حریم ریشخندش داشت
گوش سنگین خدا از نغمه شیرین ما پر بود
زانوی نصف النهار از پایکوب پر غرور ما
چو بید از باد می لرزید
اینک آن آواز و پرواز بلند و این خموشی و زمینگیری؟
اینک آن همبستری با دختر خورشید
و این همخوابگی با مادر ظلمت
من هر گز سر به تسلیم خدایان هم نخواهم داد،
گردن من زیر بار کهکشان هم خم نمی گردد
زندگی یعنی تکاپو
زندگی یعنی هیاهو
زندگی یعنی شب نو، روز نو، اندیشه نو
زندگی یعنی غم نو، حسرت نو، پیشه نو
زندگی بایست سرشار از تکان و تازگی باشد
زندگی بایست در پیچ و خم راهش ز الوان حوادث رنگ بپذیرد
زندگی بایست یک دم "یک نفس حتی"
ز جنبش وا نماند.
گرچه این جنبش برای مقصدی بیهوده باشد.
***
زندگی همچنان آب است
آب اگر راکد بماند، چهره اش افسرده خواهد گشت
و بوی گند می گیرد.
در ملال آبگیرش غنچه لبخند می میرد.
آهوان عشق از آب گل آلودش نمی نوشند.
مرغکان شوق در آئینه تارش نمی جوشند.
من سر تسلیم بر درگاه هر دنیای نادیده فرو می آورم جز مرگ.
من ز مرگ از آن نمی ترسم که پایانیست بر طومار یک آغاز.
بیم من از مرگ یک افسانه دلگیر بی آغاز و پایان است.
من سرودی را که عطری کهنه در گلبرگ الفاظش نهان باشد نمی خواهم.
من سرودی تازه خواهم خواند، کش گوش کسی نشنیده باشد.
من نمی خواهم به عشقی سالیان پایبند بودن
من نمی خواهم اسیر سحر یک لبخند بودن
من نه بتوانم شراب ناز از یک چشم نوشیدن
من نه بتوانم لبی را بارها با شوق بوسیدن
من تن تازه، لب تازه، شراب تازه، عشق تازه می خواهم.
قلب من با هر تپش یک آرمان تازه می خواهد.
سینه ام با هر نفس یک شوق، یا یک درد بی اندازه می خواهد
من زبانم لال- حتی یک خدا را سجده کردن، قرن ها او را پرستیدن، نمی خواهم.
من خدای تازه می خواهم
گرچه او با آتش ظلمش بسوزاند سراسر ملک هستی را
گرچه او رونق دهد آیین مطرود بت پرستی را
من به ناموس قرون بردگیها یاغیم
یاغیم من، یاغیم من. گو بگیرندم، بسوزندم
گو به دار آرزوهایم بیاویزند
گو بسنگ ناحق تکفیر
استخوان شعر عصیان قرونم را فرو کوبند
من از این پس یاغیم دیگر.

...نوشت:دایی همشو از حفظ خوند.

...نوشت:زندگی یعنی انگیزه داشتن!!؟؟پس چرا من دارم نفس می کشم.

...نوشت:اگه توجه کنین،بهترین راه واسه بد کردن کسی تو اذهان عمومی ،اینه که بگن  کفر گفته یا بگن دیونه ست!

...نوشت:هر دم از این باغ بری می رسد...چه کرده این...

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/12/08ساعت 4:17 PM  توسط سرگردون  | 

 

یه نفر نشسته پشت میز و داره یه چیزی می نویسه یا می کشه شایدم خط خطی می کنه!

مثل اینکه خو شش نیومد،همچین راضی نیست،تو صندلیش فرو رفته و فکر می کنه...

این یکیم اون چیزی که می خواست نشده،مچالش می کنه و پرتش می کنه یه گوشه اطاق،چه قد کاغذ مچاله شده اینجا هست...

شایدم یکی از این کاغذ ای مچاله شده ی پرت شده منم!؟

...نوشت:یادم نیست کی نوشتمش،شاید الان،شایدم خیلی وقت پیشا!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/12/07ساعت 2:21 AM  توسط سرگردون  | 

 

یه آدم(؟؟؟) چه قد میتونه بد باشه؟؟؟

بله،پیشوند آدم رو همه دارن،ولی...!!!

یه خورده باورم نمیشه.

+ نوشته شده در  شنبه 1385/12/05ساعت 5:40 PM  توسط سرگردون  | 

 

زمانی که بیدار شدم حس کسی و داشتم که خواسته نخواسته مست کرده!

یه حالت گیجی،سردرد،غمگینی،سرخوشی،تو فکر بودن بدون فکر...متاسفانه واسه بعضی حسا کلمه نساختن،مجبورم از این کلمات استفاده کنم،در صورتی که هیچ کدوم از اینا نبود!

قرار نیست که آدم همه چیز و تجربه کنه،ولی چه کنم با این قوه ی تصور ؟؟؟

 

کسی چه می داند،شاید*

هدفی باشد

که من اکنون اینجا

در پی یک هیچم.

 

من اما،هنوز منم،دراز کشیده ام و نگاه می کنم.**

 

...نوشت:

زمان آپ:

مامان مرضیه گذاشته!

بله؟

-بیا چایی بخور.

(من و مامان تنها،مرضیه و چایی می چسبه!)

اومدم.

صدای خنده ی مامان میاد!منم خندم گرفته.اگه بدونید من و مامان به چی می خندیم خیلی تعجب می کنید!!!

*نمی دونم از کیه!

**مهری جعفری

+ نوشته شده در  جمعه 1385/12/04ساعت 10:31 PM  توسط سرگردون  |