تبليغاتX
...داد نزن!در این آینه کسی نیست.

 

دو شب می خوام یه چیزی بنویسم ولی وقتی می نویسم جمله رو هنوز تموم نکرده خط می زنم...

جدیدا متوجه شدم که میرم بیرون بر می گردم,چیزی از دور و برم یادم نمی یاد,فقط فکرام و تصوراتم یادم می یاد.

خیلی دارم با خودم حرف می زنم...دچار تداخل ذهنی شدم,انقد فکر کردم که ذهنم دیگه قدرت تصور کردن نداره.

الان دیگه به چیزی فکر نمی کنم چون نمیتونم,موضوعات فکریم دور و ورم دور میخورن ولی خود ذهنم پاک شده,ولی انگار فکرم عادت کرده که فکر کنه,حالتش مونده...خستس!

کلا بهم ریختم,حوصله جواب دادن به سوال کسی و ندارم...

یه دوره ی 40 ساله ی زندگی...دچار خود سانسوری شدم...دیگههههههه...نمیتونم تبدیل به کلمه کنم خوب!سخته نوشتنش(حوصلشم ندارم)...

چه قد خط خطیه این کاغذام

...نوشت:مامان خانوم!حیف که حوصله ندارم بهت بگم,این گلای یاسی که صبح میذاری پیش بالشتم خیلی خوشبون,وقتی بیدار میشم,می چرخم سمتشون و دوباره چشمامو می بندم و فقط بوی گل یاس می چرخه تو ذهنم.

...نوشت:ساعت ۲ A.m نشد آپ کنم!

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/29ساعت 2:1 PM  توسط سرگردون  | 

 

من در این آبادی

پی چیزی می گشتم

پی خوابی شاید

پی نوری , ریگی , لبخندی

 

...نوشت:من در این تاریکی , فکر یک بره ی روشن هستم , که بیاید علف خستگی ام را بچرد .

+ نوشته شده در  شنبه 1386/02/01ساعت 2:40 AM  توسط سرگردون  |