تبليغاتX
...داد نزن!در این آینه کسی نیست.
اتاق


در اطراف خانه‎ي من
آن کس که به ديوار فکر مي‎کند
آزاد است
آن کس که به پنجره
غمگين
و آن که به جستجوي آزادي‎ است
ميان چارديوار نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم راه مي‎رود
نشسته
مي‎ايستد
چند قدم...

حتي تو هم خسته شدي از اين شعر!
حالا
چه برسد به او
که
نشسته
مي‎ايستد...
نه!
افتاد

                                                     گروس عبدالملکیان

 

چون ۳شنبه تعطیله،از امروز(۱شنبه) تا ۱ شنبه هفته ی دیگه رو تعطیل کردیم(مگه فقط رئیس جمهور- محبوب می تونه؟!)دلیش اینه که خیلی از همکلاسیا از شروع-ترم به علت دوری مسیر نتونسن برن خونه!

شنبه ها فقط بعد از ظهر کلاس دارم ،به همین دلیل صبح- شنبه،طرفای ۹ میرم اهواز.دیروز(شنبه)ساعت ۶ از خواب بیدار شدم،داشتم خواب میدیدم که صبح رفتم اهواز،شب برگشتم.به ساعت نگاه کردم،زود بود برای بیدار شدن،خوابیدم!طرفای ۸ بیدار شدو و رفتم اهواز.

بچه ها تو کلاس ۶-۴ گفتن که تصمیم داریم تعطیل کنیم،موافقین و مخالفین نظر بدن!همه موافق بودن حتی آقای قادر...(کلا آدم- غیر مترقبه ای-)

موافق یا مخالف با تعطیلی از ۱شنبه نبودم،خودم قصدم این بود که ۴شنبه رو نیام دیگه!تو بحث شرکت نکردم(به بچه ها اشاره کردم که از طرف من مشکلی پیش نمیاد)داشتم به این فکر می کردم که چقد هوا خوب شده و تصمیم گرفتم پیاده برم خوابگاه(کلاس که تموم شد،بچه ها گفتن بریم!گفتم شما برین،من پیاده میام،استقبال از قدم زدن شدید بود،۹ نفری راه افتادیم)به خواب-صبحم فکر می کردم!(کی میگه خواب صبح راست نیست؟!)

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 11:49 PM  توسط سرگردون  | 

 خسته ام از آرزوها ، آرزوهاي شعاري
شوق پرواز مجازي ، بال هاي استعاري

لحظه هاي کاغذي را ، روز و شب تکرار کردن
خاطرات بايگاني ، زندگي هاي اداري

آفتاب ِ زرد و غمگين ، پلّه هاي رو به پايين
سقف هاي سرد و سنگين ، آسمانهاي اجاري

با نگاهي سرشکسته ، چشمهايي پينه بسته
خسته از درهاي بسته ، خسته از چشم انتظاري

صندلي هاي خميده ، ميزهاي صف کشيده
خنده هاي لب پريده ، گريه هاي اختياري

عصر جدول هاي خالي ، پارکهاي اين حوالي
پرسه هاي بي خيالي ، نيمکت هاي خماري

رونوشت روزها را ، روي هم سنجاق کردم :
شنبه هاي بي پناهي ، جمعه هاي بي قراري

عاقبت پرونده ام را ، با غبار آرزوها
خاک خواهد بست روزي ، باد خواهد برد باري

روي ميز خالي من ، صفحهء باز حوادث
در ستون تسليت ها ، نامي از ما يادگاري

                                                                                                        قیصر امین پور      

 

..نوشت:این بیت رو"عاقبت پرونده ام را..."شنیده بودم!با فوتش تو ذهنم اومد،الان شعرو کامل خوندم!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/13ساعت 10:6 PM  توسط سرگردون  |