تبليغاتX
...داد نزن!در این آینه کسی نیست.

 

انسان=لجن متعفن + روح خدا

 

"لجن متعفن و روح خدا" دو رمز است, دو اشاره ي سمبليك است,انسان واقعا نه از لجن بد بو(حماء مسنون)ساخته شده و نه از روح خدا,بلكه اولي پستي و ركود و توقف مطلق را نشان مي دهد و ديگري تكامل بي نهايت و برتري لايتناهي را مي رساند,كه در زبان بشري,براي رساندن اين معني,تركيبي بهتر از "روح خدا" نمي توان يافت.از قرآن چنين برمي آيد كه انسان يك اراده ي آزاد و مسئول است در پايگاهي ميانه ي دو قطب متضاد"خدا-شيطان".اجتماع اين دو تضاد,جمع اين دو "تز"و"آنتي تز"-كه هم در سرشت او است و هم در سرگذشت او-"حركت"را در او ايجاد كرده و يك حركت دياكتيكي جبري تكاملي را و مبارزه ي مداوم ميان دو قطب متناقض در "ذات" و در "زندگي" انسان را.

تركيب دوگانه و متضاد"خدا-شيطان" و يا "روح-لجن"(كه انسان جمع اين دو است)مي خواهد بگويد كه انسان يك واقعيت ديالكتيكي است.

خدا يا روح خدا-كه پاكي و جلال و زيبايي و عظمت و قدرت و خلاقيت و آگاهي و بينايي و دانش و مهر و رحمت و اراده و آزادي و استقلال و حاكميت و جاودانگي مطلق و لايتناهي است-در انسان,استعدادي است و جاذبه اي او را بسوي قله مي كشاند,به شكوه آسمان و معراج ملكوت و آراسته شدن و پرورش يافتن بر "اخلاق خدا"تا بدانجا كه دانشي يابد,آگاه از اسرار همه ي طبيعت,قدرتي شود تكيه زده بر سلطنت جهان كه همه ي نيروهاي مادي و معنوي,زمبن و آسمان,مهر و ماه و حتي فرشتگان خدا-وفرشتگان مقرب خدا نيز هم_همه در برابرش سر تسليم بر خاك نهاده اند!و بدينگونه,انسان,آفريده اي است آفريننده,بنده اي است خداگونه,اراده اي است آگاه,بينا,خالق,قاضي,عالم,حكيم,مدبر,پاك,علوي,امانتدار خدا و جانشين خدا در زمين و آفريده اي جاودان در بهشت.

چرا؟ وچگونه؟ نيمي ار او,روح خداست و اين "تز"[These] است(نهاده,اصل),كه او را به تعالي و تكامل به سوي مطلق,بسوي خدا و خلق و خوي خدايي پرواز مي دهد و به حركت و صعود مي كشاند,اما عاملي نيرومند ومتضاد با نخستين,او را به رسوب,جمود,توقف و مرگ و پستي و زشتي و گند,مي خواند,مي كشاند تا او كه روح خدايي و چون سيل,سيال و جوشان و نيرومندي داراد كه مي رود و ميروبد و مي شكند و سبزي و خرمي وباغ و آبادي در مسير خود مي روياند,تا به دريا,به ابديت زلال مطلق برسد-همچون لايه هاي رسوبي كه از سيل ته نشين مي شود و از رفتن مي ماند وسفت و سخت مي گردد و ترك مي خورد و همچون سفال كوزه گران(صلصال كالفخار)زمين را مي پوشاند و چشمه ها را مي بندد و بذرها را در زير مي گيرد و سبزه ها را خفه مي كند و هيچ گياهي از آن نمي رويد-از رفتن باز ايستد,ماندني شود و بجاي مزرعه,لجن زار و بجاي دريا,مرداب و بجاي حركت,سكون و بجاي حيات,مرگ و بجاي روح خدا,لجن بدبو(حماء مسنون)و لايه ي سخت رسوبي گردد.

اين" آنتي تز"[Anti-these] است(ضد تز,برابر نهاده),عاملي كه تز را نفي مي كند و نقض,و مي كوشد تا انسان را به جهتي ضد "تز" براند.از جمع اين دو ضد,مبارزه و حركت پيش مي آيد و در نتيجه "تكامل"نتيجه و تركيب[Synthese] اين دو است.

از "روح خدا" تا "گندزار لجن" فاصله اي است ميان "دو بي نهايت" و انسان در اين ميانه,يك"ترديد" يك "نوسان" ,اراده ي آزاد,كه بايد "انتخاب" كند,و چه دشوار و سنگين است در ميان لجنزار و در زير لايه هاي سخت رسوبي,انتخاب روح,روح خداوند.

در آن سو,برترين برتر,كمال و زيبايي و حقيقت و قدرت و آگاهي و اراده ي مطلق,لايتناهي,بالاتر و بزرگتر از آنچه در خيال و واهمه آيد,دور,در آن سوي هر چه پست است و نزديك و پيش و پا افتاده و حقير و در انتهاي همه ي روزمرگي ها و اندك ها(آخرت).و در اين سو پست ترين پست,نقص و زشتي و باطل,ضعف و جهل و اسارت مطلق و انحطاط لايتناهي پست تر و زشت تر و خودپرستانه تر از آنچه در خيالو واهمه گنجد(دنيا).

]انسان[دو " امكان " مطلق,در دو " اقصي ",انسان خود جاده اي است از "منهاي بي نهايت" بالا, در برابر خودش بر پهنه ي وجود كشيده شده است و بر همه چيز مي گذرد و او "اراده ي آزاد مسئول" است,خود,هم اراده اي است كه بايد انتخاب كند ,هم مرادي است كه بايد انتخابش كنند,به تعبير برهمنيسم,هم " رهگذر "است و هم "راه" است و هم "رفتن".

"هجرت  " مداوم,از "خويشتن لجني" خويش,تا "خويشتن خدايي" اش.

انسان اين جمع ضدين,موجود ديالكتيكي,اعجوبه اي ثنوي,و خدا در اينجا,يعني در ذات انسان و در طريق زندگيش ,به معني يك "جهت بي نهايت" است,چنانكه لجن و سفال نيز بهمين معني است وگرنه ذات واقعي بشر همين است كه اكنون در خود مي بينيم و علم از آن سخن مي گويد و مي شناسد و مي تواند بشناسد.انسان,اين پديده ي ديالكتيكي,به علت ساختمان ثنوي متناقضي كه دارد جبرا ميان در حركت است,صحنه تضاد و جنگ "خود"او است و اين جنگ,ميان دو نيرو,تكامل دائمي را در او تحقق مي بخشد.

اين حركت از لجن به سوي خدا است,و خدا كجاست؟تا كجاست؟در بي نهايت,در نتيجه انسان هرگز بقرارگاهي نمي رسد و در خدا منزل نمي كند.اين فاصله ي خاك-خدا,نوسان تكاملي رشد آدمي است.اما هميشه در تكامل است و در حركت به سوي او,در جهت او,يعني در پرواز صعودي و در معراج كه انتهايش اواست,اما معراجي كه انتها ندارد,"او" يي كه لايتناهي و بي حد و مرز است ,و اين هم مسير حركت و جولانگاه انسان را نشان مي دهد كه از پستي لايتناهي,تا بلندي لايتناهي گسترده است و هم "تا كجايي"تكامل او را :تا خدا,تا روح خدا,يعني تا ابد,يعني توقف هرگز!

انسان يك "انتخاب" است,"نبرد و تلاش و شناخت" است,يك"شدن هميشگي" است-يك "هجرت بي انتها" است,هجرت در خويش,از لجن تا خدا(هجرت انفسي).

 

 

ديالكتيك

 

از كلمه ي ديالوگ و ديالكت به معني گفتن و نطق مي آيد.به همين جهت بعضي,علم كلام اسلامي را مي گويند ترجمه ي ديالكتيك است,در برابر منطق كه ترجمه ي لوژيك است,چون منطق از آن ارسطو بوده است مسلمانها در برابرش علم ديالكتيك يعني علم كلام (معني لغويآن) را طرح كرده اند.ولي معني اصطلاحي ان عبارت است از"رسيدن به حقايق و اثباط هدف از طريق كشف و تعقيب تناقض ها در فكر و سخن".مشهورترين مباحثه ي ديالكتيك روش سقراط است كه سقراط با اين متد تناقضات سخن حريف را كشف مي كرد و بر او پيروز مي گشت.

اين متد سقراط در ديالكتيك هگل حفظ شده با اين تفاوت كه ديالكتيك هگل عبارت است از فهم پديده هاي عالم و فعل و انفعالات هستي بر اساس كشف قانون تناقض و تضاد و اعتقاد به اين اصل كه از جنگ ميان دو نقيض يك پديده ي تازه مي زايد و اعتقاد دوم به اينكه جنگ ميان اضداد ابدي است همه جايي است واعتقاد به اين مسئله كه هر پديده اي نقيض خودش را در خود جبرا پديد مي آورد.

بنابراين ديالكتيك بر يك ترياد(يعني سه پايه)مبتني است:

1.تز,يا اصل.

2.آنتي تز,يا نقيض اصل.

3.سنتز يا برآيند و نتيجه ي حاصل از جمع اين دو نقيض.

يعني هر تزي نقيض خود را,كه آنتي تز است,به وجود مي آورد و از جنگ تز و آنتي تز يك پديده ي تازه به وجود مي آيد كه سنتز است.

مثال:مرغ و تخم مرغ-تخم مرغ تزي است ,وقتي آن را زير مرغ مي گذاريم يك ضد تخم مرغ در آن پديد مي آيد.بنابراين روز دوم ما در زير مرغ تنها تخم مرغ نداريم, بلكه يك"نه تخم مرغ" هم داريم و در روز سوم اين  "نه تخم مرغ" رشد مي كند و تخم مرغ را پس مي زند و نفي مي كند.روز چهارم و پنجم"نه تخم مرغ"بيشتر مي شود و روز بيستم پديده ي تخم مرغ از بين رفته و ديگر تناقض وجود ندارد و تخم مرغ نيست و از جمع اين دو نقيض كه در حال مبارزه ي با هم اند سنتزي به وجود مي آيد كه جوجه است.

 

              دکتر شریعتی                                                                      

 

 

...نوشت:با گذشت زمان خیلی از بایدها تبدیل به شاید و اگر میشه!تغییر،زمان رو ایجاد می کنه!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/09/09ساعت 6:43 PM  توسط سرگردون  |